- به کجا برم سری را که نکرده ام فدایت؟ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 1:34
تو دست بکش به پلک هام، منم قول میدم دیگه بیدار نشم من .
- بگو از کوچ پراکنده - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 23:22
دوست دارم وقتی شدت گریه داره صحبتام و قطع میکنه داد بزنم بسه علی ! بیا بیرون و تمومش کن این بچه بازیا رو . اما نه گریه ای دارم ، نه صحبتی ، و نه حتی علی ای . منِ من گمشده ، شما ندیدینش ؟
- صد و هشتاد - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 23:22
(نگار با عصبانیت تایپ میکند) : "من به دردت نمیخورم چون حتی بلد نیستم خندیدن و امتحان کنم نگار" بهتره به جاش اینو اضافه کنی به حرفات .*(نگاه کلافه ی علی . چندثانیه مکث میکند و شروع به تایپ میکند) : حالا پشت اون ستاره ی آخر جمله ت نقطه ست یا دونقطه ؟(اخم و فکر کردن نگار برای متوجه شدن منظور علی . سرش ...
- صد و هشتاد و یک - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 23:22
مربی برای حضورغیاب آروم اسم مجید رو گفت . همه ساکت شدن . گفتم خیلی وقته که دیگه نیست ، بعیدم میدونم دوباره بیاد . بعد روم و کردم اونور و با توپ یواش یواش رفتم اونور زمین .
- صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 23:22
وسط خندیدنای بعداز ظهر افتادن لبخندام . بی اختیار وسط حرفام نقطه اومد ، انگار که یکی چراغ و خاموش کرده باشه . نشستم به جمع کردن خودم ، دست بردم عوض کنم ماجرا رو ، دست داشتم ولی نداشتم . مکث کردم ، زور زدم ، مردم ، نشد ، شب شد یهو ولی شب نبود . به رو نیاوردمش ، دوباره وایسادم رو پاهام . من وسط خندیدن...
- صد و هشتاد و سه - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 23:22
میان خونم و ترسم که گر آید خیال او ، به خون دل خیالش را ز بی خویشی بیالایمخیالات همه عالم اگر چه آشنا داند ، به خون غرقه شود ولله اگر این راه بگشایممنم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی ، ز من گر یک ن
- بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 23:22
میون کتک خوردنای دیشب جلوی سالن بیلیارد یاد تو افتادم . سرم و با دستام گرفته بودم و فقط داشتم نگاه میکردم . این نگاها تنها چیزایین که ازم موندن مجید . دستام کثیف شدن ، واقعیتا میان کثیفم کنن ، کودکانه ها جاشونو میدن به بزرگ شدن ، فعلاها میشن خداحافظی و تو ، جات و میدی به عکسا.. آدما میذارنت رو طاقچه...
- انَّ لَنا فیکِ اَملاً کثیراً طویلاً - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 23:22
دیوار حاشا بلنده دورت بگردم . انقدر نپرس حالمُ ، می افتما من . نباید بپرسی ، نباید بذاری ، پسرا که نباید گریه کنن .
- مسعودخان کیمیایی خوب میداند - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 23:22
- صد و هشتاد و هفت - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 23:22
من برای آمرزش نمیجنگم آقا . من دردای خودمُ دارم، چیزایی که نه با بخشیدن آروم میشن و نه حتی با انتقام . اینطوری طلبکارانه نگاه نکن بهم .
- به شیب شب، سرازیرم.. - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 23:22
شاهد بودن، انتظار، علم به اینکه سهمت فقط نگاه کردنه، خو گرفتن به ادات حصر و نباید های زیاد، یه وقت خودت رو قاطی نکنی، دردتی که مختص به توعه نباید کسی رو اذیت کنه . تا حدی نزدیک باش که ریشه ندوونی، اگه