- حالا دارند صحنه را خالی می کنند - تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 15:01
و حالا به من بگو، تو به من بگو که چرا وقتی می خواستند سالهای گذشته را، چون لایه هایی دودگرفته و خونی از آسمانِ مان جدا کنند؛ آسمانِ مان مقاومت می کرد و آنطور، بدبختی اش را بغل گرفته بود و دوست می داشت ؟ + ۱۴۰۰/۰۱/۰۱ ساعت 12:51 علیّ |
- چهارصد و نود و سه - تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 15:01
از غربتِ نگاهِ چشم های تخلیه شده، بگو برایم از بوی بادامسوختگیِ شادی، از جوانانی که جلوی تیربار، ناخودآگاه قبل از افتادن، بندری میرقصیدند . از ترکترک های پوست که انگار، جای گازگاز سرمایی گزنده اند، از جبهه های به پیش رونده، مثلاً بگو از ابرهایی که شب ها، توی کپسول اکسیژن بابا میگریند، از دست و پا زد...
- چهارصد و نود و چهار - تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 15:01
Olafur A alds & JFDR - Back To The Sky Unknown - Gamle Arringer Gian Mrco Castro - December 1985 Healing II Mohammad Fekri - Azan Amir Jamshidi - Resa Toma - Terroforming Keniston - No me M83 - Im Sending You Away Homayoun Shajarian - Bi Rang O Bi Neshan
- برای ذوب شدن، زیر بار این بهمن - تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 15:01
نمیزنه، میکشه، مثل تیر، زنگ میکشه مدرسه توی گوشم، افتاده بودم دراز به دراز، کف حیاط، قهرم با خاک که پشت کردم بهش، خاکی شده لباسفرم آبیم - دارن به زور شوهر میدن ساجده رو - تو مثل هامونی و من موسی - حسام جون نداریم ما اینجا - چه چشمهای بی روحی -
- چهارصد و نود و شش - تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 15:01
- دستهات رو میدی من؟ همینجوری، میخوام همینجوری بذارمشون روی گوشهام، نمیتونم بشنوم دیگه حرفاتو بیشتر ازین + گوش کن، من دیگه نمیتونم ادامه بدم - بیشتر فشار میدیشون به گوشم؟ صدای خونتُ دارم میشنوم، چه دوست دارمش، همه چیز مربوط به تو رو دوست دا
- چشم هایت هنوز بیدارند ؟ - تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 15:01
خودم را توی کوچه جا گذاشته بودم، و کوچه را، زیر همین آسفالت، می پریدم از پلک، از خواب، و در خوابی دیگر بیدار میشدم . + ۱۴۰۰/۰۱/۰۸ ساعت 23:41 علیّ |
- چهارصد و نود و هشت - تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 15:01
<<گاه>> پسوندی ست که میتواند هم بر مکان دلالت کند و هم بر زمان، با این حساب، کلمه ی قتلگاه علیرغم هیبت ترسناکی که دارد، با مَنِشی بزرگوارانه، و البتّه کمیاب به صاحب خود لطف میکند و هنگام وقوع واقعه، همه ی مرگ های آدم را جمع میکند و یک جا، توی جان آدم خالی میکند . چه کسی میتواند قول بدهد که ما پیش از...
- چهارصد و نود و نه - تاریخ: 1400/1/13 ساعت: 15:01
میروم به داخل جمعیّت، که سایه ام را توی سایه ی مردم حل کنم، ولی سایه ام غلظ تر میشود، و حالا <<شب>>، پشتم به راه افتاده که مرا تحویلِ شب دیگری بدهد . نگران نباش عزیز دلم، من، با تقریب خوبی زنده ام، و این ذره تردید هم، برای این ست که هنوز، نمیدانم که باید از تو، مردنم را مخفی کنم یا نه . + ۱۴۰۰/۰۱/۱۱...
- چهارصد و پنجاه و شش - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 13:58
دوباره در می زنم، سه باره، محکم، در را باز می کنند، می پرسم ببخشید، او اینجاست؟ می گوید متاسفم آقا، شما سالهاست که از اینجا رفته اید.. در را که می بندد محکم، با گذاشتن دست هایم روی آن ها گوش هایم را
- گوش، به آوازهایی که از توی کوهستان می آمدند - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 13:58
خواسته ام را که گفتم، خواستند قیام نکنم، بلند نشوم، خیال می کردند جلوی آفتاب را می گیرم، که این خاکِ نفرینیِ نمکلاخ شده، بیشتر از این در سایه ها غرق می شود، ملغمه ای می شود از جادو و خونابه و مرگ، تا
چهارصد و پنجاه و نه - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 13:58
سالها پیش، تو را با پنبه سر بریدند، و حالا قبل از دفنِ من، آن پنبه را توی دهن من گذاشتند؛ که مزه ی گردنت را از یاد نبرم، که مرا، بیشتر بمیرانند . + ۱۳۹۹/۱۱/۰۹ ساعت 12:8 علیّ |
- چهارصد و شصت - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 13:58
آنقدر سریع مرا کشتند، همه چیز آنقدر ناگهانی اتفاق افتاد، که حتی فرصت نکردم درست بمیرم، و برای همین بود که مادرم، وقتی برای بار اول در آغوشم گرفت؛ گفت: چه چشم های غمگینی . + ۱۳۹۹/۱۱/۱۰ ساعت 1:29 علیّ |
- دیوانگی دلیل نمی خواهد - تاریخ: 1399/11/18 ساعت: 13:58
با فشار آب قوی شلنگ حیاط را گرفت روی درخت پرتقال، کمی که اینکار را کرد؛ به سرعت رفت زیر درخت، و حالا از بارانی که زیر درخت از روی برگ ها جاری می شد لذت می برد.. تا حالا درختی دیده بودید که ریشه هایش را در آسمان دوانده باشد ؟ + ۱۳۹۹/۱۱/۱۵ ساعت 14:36 علیّ |
- با تو، توی شب ها صبح شدم، توی کوه ها گم شدم - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 3:28
و بعد قول داد رودخانه ها را پل به پل، شنا به شنا و حتی غرق به غرق پیش برود تا خودش را بازگرداند .
- سیصد و سی و هفت - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 3:28
جاذبه ات حتی این طناب را هم ترسانده، که گلویم را چسبیده و ول نمی کند، جاذبه ات زمین می زند و بعد، به آسمان می برد .
- سیصد و سی و نه - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 3:28
بله، دیوار حاشا بلند است اما کسی که از آن بالا می رود، پیش تر از این ها سقوط کرده است .
- فرق سرت باز منم - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 3:28
دست کشیده به ریشه ی موهات، رد شده ازون چشما، تو سر زانوهات دویده، رسیده به سرخی نرم پاشنه ی پات، چرخ زده کل بدنتُ.. اجازه بده بازدمتُ ببوسم .
- سیصد و چهل و سه - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 3:28
تو همه ی عکس ها، دست مینداختم دور گردنت، باید از یه جا بگیره تا نیفته آدمی که یه عمر، لق شده رو پاهاش، لق شده بودم که چشمام، دیگه در نمیرفت از دستم، بدون ولی، ولی بدون همه ی اون وقتایی که بودم برات، واسه این نبود که بخوام تاخیر بندازم زمین خوردنمُ، من عقب نکشیدم خودمُ هیچوقت، حتی وقتایی که میدونستم ...
- سیصد و چهل و چهار - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 3:28
شبیه به اجسادی که از ته دریا به سطح آب ورم می کنند تا هوای تازه بگیرند، چشم هایش شبیه کسی بود که تمام عمرش را دیر رسیده و هربار که آنگونه زل می زد و سوالی می کرد، انگار که داشت دوتا سوال می پرسید .
- حالم به هم میخوره - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 3:28
سنگت را که به آینه ی این حرامزاده ها بزنی، قبله نمایشان هم می شکند .